یادداشتهای سفر هند- زمستان1386/ بخش اول

شانزدهم دسمبر2007: پرواز

    این دومین بار است که به هندوستان سفر می کنم. اولین بار در جولای همین سال، در اوج گرمای شبه قاره بود که راهی این کشور شدم و فقط توانستم12 روز دوام بیاورم. گرمای بیش از حد هوا و مشکلات زبان و عدم آشنایی با محیط باعث شدند که نتوانم به وعده ام عمل کنم و مطالبی از دیده ها و شنیده هایم را در اینجا ارائه دهم. اما این بار فرصت بیشتری دارم و  در واقع تعطیلات زمستانی، هوای معتدل، گشت و گذار بیشتر و آشنایی با جنبه های مختلف محیطی، فرهنگی و اجتماعی این سرزمین می توانند  این یادداشتها را غنی تر نموده و از مفاهم و تصاویر عمیق تری بر خور دار نمایند. هرچند اینبار نیز فرصت کافی و امکانات دسترسی مداوم به انترنت و مخصوصا نوشتن الکترونیکی با حروف زیبای فارسی  را در یک کشور غیر فارسی زبان، در اختیار نداشته ام و از این رو این یادداشتها می تواند کامل نباشد. از این رو از دوستان عزیزم مخصوصا آنهایی که هم اکنون در هندوستان زندگی و تحصیل می کنند و یا آنهایی که به نحوی با این سرزمین آشنایی بیشتری دارند، میخواهم که از طریق گذاشتن پیام، کمبودها و اشتباهات را یاد آوری نموده ویا آنها را تکمیل نمایند. بهر صورت، این است یادداشتهای یک رهگذر و برگی است تحفه درویش!

راستش من سفر را بسیار دوست دارم ولی نه سفر هوایی را، زیرا مسافرت با یک قفس آهنین به رغم سهولتها و راحتیها،از روح سیرو سفر به دور است، و یا در واقع فقط سفر است و طی فاصله و نه سیر و تماشا. اگر یک مسافرت سه قسمت داشته باشد، مسیر رفت،هدف یا مقصد ومسیر بازگشت، برای من بیشتر از همه همان بخش اولش جالب است نه مقصد و باز گشتش. همیشه رؤیای من یک سفر بی انتها و یکسره به درون هستی بوده است و یا لا اقل به دور کره زمین. همیشه بیشترین لذت را از سفرهای زمینی آرام و حتی پیاده برده ام.از لحاظ دیگر هم سفر هوایی برایم خوشایند نیست و آن سپردن خود و تمام تقدیر خود را به دست یک ماشین پرنده دست ساز بشراست! نمی دانم این فکر از کجا برایم پیدا شده است که نمی شودبه ماشین اعتماد کرد. می دانم ماشینها در نهایت دستساز ما و ظاهرا تحت کنترل انسان است ولی من از همه ی آنها هراس دارم، حتی از دو چرخه و موتور سیکلیت و موتر، ماشینهای غول پیکر چون طیاره و موشک و... که دیگر هیولاست!آری به کرات دیده ام که انسانهای زیادی قربانی اعتماد به همین آهنپاره ها شده اند:با همین نوع پرنده ها بودند که بر سر مردم ژاپن بمب اتمی ریختند و حتی بر سر مردم ما هم روسها و آمریکاییان می ریزند...  بگذریم، شاید یک فیلم قدیمی از چارلی چاپلین رادیده باشید به نام "عصر جدید" که در اوایل قرن 20 وحشت و هراس از ماشین را به نمایش گذاشته است و در آن چارلی کار گری است که در میان چرخ دنده های یک ماشین غول پیکر گیر مانده است. بهر حال من در تمام عمرم سفرهای اندکی با طیاره داشته ام ولی تقریبا در همه ی آنها به نحوی اذیت شده ام: یک بار که با یک هواپیمای نظامی سفر میکردم بلا فاصله بعد از بر خواستن از میدان هوایی کابل دچار سانحه شد و چیزی نمانده بود که سقوط کنیم ولی به علت نزدیکی به میدان توانست فرود اضطراری انجام دهد. یک بار دیگر در زمستان سال 83 می خواستم با طیاره شرکت کام ایر از کابل به هرات بروم ولی بلیط میسر نشد، ظاهرا همان طیاره در باز گشت از هرات نتوانست در هوای برفی و ابری کابل فرود آید و در نتیجه با برخورد به کوههای سروبی خود وانسانهای زیادی را قطعه قطعه نمود! ، دفعه پیش در باز گشت از دهلی به کابل در میدان هوایی دچار مشکل شدم و پرواز را از دست دادم  و حتی همین سفر آخری من به هندوستان هم از این مسایل به دور نبود. یک هفته انتطار پرواز و دو روز سرگردانی و درد سر در میدان هوایی کابل و دو بار کنسل شدن پرواز...آری با این وجود، باز هم چاره ای نیست زیرا دولت هند به افغانها فقط ویزای هوایی می دهد، شاید می ترسد که با سفر زمینی از پاکستان با خود ملا عمر و بن لادن را وارد کنیم، کما اینکه در بیشتر موارد هندیان وقتی می فهمند که افغانی هستی، اولین سوالش این است که بن لادن و ملا عمر کجایند؟ از بس به این سوال جواب داده ام که دیگر یک راست می گویم: در هندوستان واگر تعجب کردند اضافه می کنم که حتما در شبه قاره هند به سر می برند!    این بار با هواپیمایی ملی افغانستان"د آریانا افغان هوایی شرکت" سفر می کنم  شرکتی که به کلی از اعتبار افتاده و هیچ خارجی با آن مسافرت نمی کند(به رغم تخفیف در بلیط) و در بسیاری از کشورهای جهان پرواز هایش ممنوع شده است و حتی امسال نتوانست در برنامه انتقال حجاج افغانی به عربستان  شرکت داشته باشد. شرکتهای خارجی و حتی شرکتهای  خصوصی داخلی(کام ایر-پامیر- صافی...)گوی سبقت را از آن ربوده اند. موضوع اختلاس و فساد در آریانا سالهاست که بر سر زبانهاست ولی نتیجه ملموسی نداشته است و فقط تازگیها این شرکت با اجاره گرفتن چند فروند هواپیمای جدید از ترکیه و... سعی می کند با تبلیغات آبروی از دست رفته خود را دوباره بدست آورد.  بعد از حدود یک هفته انتظار و سرگردانی و کنسل شدن پرواز و البته در نهایت هم با 3 ساعت تاخیر هواپیما از زمین بر می خیزد و من سعی می تمام خاطرات ناخوشایند و درد سرهای میدان هوایی کابل را به فراموشی بسپارم و با کشیدن نفسهای عمیق به گذشته و حال و اینده بیندیشم وو از پنجره مسدود و دوجداره طیاره به آسمان ابری بیرون خیره می شوم. مثل هر پرواز دیگری سعی می کنم افکارم را متمرکز کنم و با خود می گویم شاید این آخرین سفر و لحظات آخر زندگی تو باشد. بنابر این لحظه ای چشمانم را می بندم و تمام زندگی را مرور می کنم...این لحظه تقدیر است و هیچ جایی یا زمانی چنین خود را دست و پا بسته و تسلیم احساس نکرده ام. طیاره اوج می گیرد ولی من بیشتر در خودم غوطه ور می شوم و چشم که باز می کنم دیگر بر روی ابرها سواریم و آنقدر نزدیک که می شود دست خود را دراز کرد و  مشتی پنبه یا پشم رادر چنگال خود گرفت. شاید این زیبا ترین لحظه سفر هوایی باشد، بسیار زیبا و شاعرانه آنقدر که بقول شاعر می توان گفت:"ای کاش می شد خود را رها کرد". بعداز لحظاتی که به حالت عادی بر می گردم می بینم نفر پهلویی ام یک سردار سینگ است با آن عمامه جالبش(یک مهماندار ترکی که ظاهرا سفر اولش به هند بود از دیدن این مندیل زیبا بسیار تعجب کرده بود و می پرسید که قیمت این چند است و من یکی از اینها می خواهم). کمی بهم دیگر نگاه می کنیم و من شک می کنم که وی هندی باشد یا از سینگ های خودمان. لحظه ای بعد او با انگلیسی شروع می کند که کجایی هستی و من که می گویم افغانم، به فارسی می خند و میگوید فکر کردم تایلندی هستی و تعجب کردم که چطور شده یک خارجی با آریانا سفر می کند. زیرا آنها یا با "ایر ایندیا" و یا حداقل با کام ایر سفر می کنند. تا رسیدن به دهلی هردو از هر کجا حرف می زنیم من از هند می پرسم و او می گوید زیاد با افغانستان فرق نمی کند... و وقتی مهماندارغذا آورد من حسابی گرسنه شده بودم زیرا از ساعت 5 صبح تا11 در انتظار رویت جناب هواپیما- می بخشید طیاره- سرپا ایستاده بودم. غذا در واقع صبحانه بود: نیمرو تخم مرغ، سوسیس و... که بر خلاف معمول همه را در چشم بهم زدنی تمام کردم و بعد چشمانم به غذای نخورده سردار سینگ  خیره ماند! من تازه در یافتم که وی علفخوار_وجیترین- است و از آنجا که به سرزمین علفخواران یا به قول بعضیها دال خوران- سفر می کنم و بدون معطلی تمام تخم و سوسیس اورا نیز نوش جان نمودم و خدای را شکر کردم که چنین بندگان خوبی آفریده تا فقط از نیمی از نعمات دنیوی استفاده کند و بقیه را برای ما  رها نمایند. تازه دفعه پیشیادم آمد که یک علفخوار افغانی غیر هندو و سیک با مهماندار چنان دعوا کرد که چرا غذای مخصوص وجی نداری که عنقریب به زد و خورد کشیده بود. یاد تان باشد که این غذانامه هرچند طولانی آمد ولی برای کسانی که به هند می آیند لازم است زیرا یکی از مشکلات عظیمبرای مسافران ناوارد خواهد بود. من هنوز از غذا فارغ نشده بودم که جناب سردار گفت که آماده شو که رسیدیم. آری این هم یکی دیگر از بدیهای سفر هوایی است، تا چشم بهم بزنی رسیده ای و این هم البته اول بد بختی افغانهاست باید به تمام هندیها جواب همه کارهای ملا و آخوند و طالب و... را بدی و از لحاظ رسمی سرو کارت با پلیس است و بعنوان مظنون تحت نظر همیشه باید با دفاتر پلیس  در رفت و آمد باشی!  

/ 2 نظر / 25 بازدید
Gholam Ali

متن شما را خواندم: خیلی با مزه نوشتی بودی ولی سفر هوایی انقدر که فکر می کنی بد نیست اقای دکتر وقتی تمام چیزهایی که به نظرت بزرگ میاند از اون بالا کوچک می بینی با خودت چی فکر خواهی کرد از تمام اون هیاهوها خبری نیست و تو در اوج هستی. به علاوه فکرش را بکن اگر مجبور می شدی زمینی بیایی و از بعضی مناطقی رد می شدی که باید شهادتین را می خواندی اون وقت چی .

امین

سلام. مالستانی دیدم، بي وفا ديدم، اما مثل غلامي كم ديدم. خوش و سرفراز باشي هرجاكه هستي. امين